بیا با پیامبر قدم بزنیم

  بیا با پیامبر قدم بزنیم

انسیه سادات هاشمی
چشم‌هایت را ببند؛ تا پیامبر را نشانت دهم. مردی نسبتاً قد بلند با موهای حالت‌دار که تا لالة گوشش می‌رسند؛ صورتی روشن، پیشانی‏ای بلند، ابروهایی کمانی و باریک. ریشی پرپشت، گونه‏ای صاف، چشمانی سیاه، گردنی سفید و دندان‌هایی سفید، که وقتی صحبت می‌کند از بین آنها نوری می‌درخشد که فکر می‌کنی بین دندان‌هایش فاصله است؛ با اندامی متناسب، شکم و سینه‌ای هم‌سطح و چهارشانه با استخوان‌های درشت.
مردی با موها و ریش‌های شانه زده و مرتب. ریش‌هایش را با دقت شانه می‏زند؛ از بالا هفت بار و از زیر چهل بار. می‌گوید: «این کار، حافظه را زیاد می‌کند و بلغم را از بین می‌برد و هر کس هفت بار بر سر و رو و سینه‌اش شانه بکشد، دیگر دردی سراغش نمی‌‌آید».
خیلی برایش مهم است که همیشه معطر باشد و اصلاً همه او را از بوی خوبش می‌شناسند. برای خرید عطر، بیشتر از غذا هزینه می‌کند. جلوی آینه می‌ایستد و خود را مرتب می‌کند. گاهی هم در آب، سر و وضع خود را بررسی می‌کند و بعد بیرون می‌رود. می‌گوید: «خدا دوست دارد بنده‌اش وقتی به دیدن دوستانش می‌رود، خود را برای آنها منظم کند».
سفر که می‌رود، شیشة روغن، سرمه‌دان، قیچی، مسواک و شانه‌اش از او جدا نمی‌شوند. نخ و سوزن هم با خود می‌برد. عایشه می‌گوید: «به خیاطی خیلی علاقه دارد».
پیراهن راه راه بلندی به تن می‏کند و عمامه‌ای هم بر سر. وقتی لباس نو گیرش می‌آید، خدا را شکر می‌کند و بی‏درنگ لباس قبلی را به فقیری می‌بخشد و می‌گوید: «اگر لباس خود را به مسلمان دیگری بدهی، خدا هم در این دنیا و هم بعد از مرگ، هوایت را دارد».
انگشتری نقره‌ای در دست راست دارد و با انگشترش روی نامه‌هایش مهر می‌زند و می‌گوید: «به نامه که مهر بزنی، از تهمت‌های مردم در امان می‌مانی».
شب‌ها روی پهلوی راست می‌خوابد و دستش را زیر صورتش می‌گذارد و می‌گوید: «خدایا! آن روز که همه را بیدار می‌کنی، مرا از عذابت حفظ کن». و آیه‏الکرسی می‌خواند و از خواب که بیدار می‌شود، اول از همه به سجده شکر می‌رود و می‌گوید: «سپاس خدایی را که مرا بعد از مردن، زنده کرد. خدای من، آمرزنده و پاداش دهنده است» و بعد مسواک می‌زند.

در خانه
با اجازه، وارد خانة پیامبر می‌شویم. خودش عادت دارد هرجا که می‌رود، سه بار اجازه می‌گیرد و محال است بی‌خبر به خانه کسی برود.
روی حصیر نشسته، جای حصیر روی پاهایش مانده است. وقتی می‏گویند: «حداقل فرشی، تشکی چیزی برای خودت بگیر»، پاسخ می‌دهد: «دنیا برای من، مانند این است که یک روز گرم تابستان به سفر رفته باشی و سر راه درختی ببینی و زیر سایه‌اش کمی استراحت کنی و بروی».
برای وقتش برنامه ریزی کرده است؛ یک قسمت برای عبادت و طاعت خدا، یک قسمت برای کارهای خانواده و یک قسمت هم برای کارهای شخصی‌اش گذاشته است. از وقت عبادت و خانواده‌اش نمی‌زند؛ ولی نیمی از وقت شخصی‌اش را به دیگران اختصاص می‌دهد. مردم سؤال می‌کنند. او جواب می‌دهد و می‌گوید: این را به بقیه هم بگو؛ با کوله‌باری از مشکلات به خانه‌اش می‌آیند و سبکبار و لبخندزنان بیرون می‌‌روند.
سر سفره:
سر سفره پیامبر بنشینیم که غذا خوردن دسته‌جمعی را خیلی دوست دارد. می‌گوید: «غذا وقتی می‌چسبد که دسته‌جمعی بخوریم». برای این که میهمان‌ها خجالت نکشند، اول از همه شروع به خوردن می‌کند و آخر از همه تمام می‌کند. از جلوی خودش غذا می‌خورد. عجله هم ندارد که غذا را داغ داغ بخورد. می‌گوید: «خدا که نمی‌خواهد آتش به خوردمان بدهد. غذای داغ، برکت ندارد؛ صبر کنید سرد بشود و بعد بخورید». نه اهل تعارف است و نه اهل گیر دادن. نه از غذا تعریف می‌کند و نه بدی آن را می‌گوید. اگر غذایی را دوست نداشته باشد، چیزی نمی‌گوید که غذا از دهان بقیه هم بیفتد. هرکس دعوتش کند، حتی اگر برده‌ای باشد، می‌پذیرد. بعد از غذا، دستانش را خوب می‌شوید که هیچ بویی ندهند. در سه نفس آب می‌نوشد و قبل از هر جرعه، بسم الله و بعد از هر جرعه، الحمدلله می‌گوید. اگر بخواهد وسط آب نوشیدن نفس بکشد، ظرف آب را دور می‌کند که بازدمش وارد آن نشود.
برای خداحافظی با میهمانانش، عجله نمی‌کند و صبر می‌کند خودشان بلند شوند. هرکس که می‌خواهد برود، پیامبر به احترامش بلند می‌شود.

در کوچه
از خانه که بیرون می‌رود، از طرز راه رفتنش می‌شود فهمید که چه بدن سالمی دارد. سرعت راه رفتنش طوری است که انگار در سرازیری است.
بچه‌ها مشغول بازی‌اند. با آنها سلام می‌کند و بینشان خوراکی تقسیم می‌کند.
به سمت مردی می‌رود. مرد به لرزه می‌افتد. پیامبر می‌گوید: «آرام باش! من که پادشاه نیستم! من پسر همان مردی‌ام که قرمه (غذایی ساده و فقیرانه) می‌خورد».
هر کس را می‌بیند، سلام می‌کند. هیچ کس نتوانسته در سلام کردن بر او پیش‌قدم شود. وقتی دست می‌دهد، صبر می‌کند تا طرف مقابل، اول دستش را رها کند.
به هر خانواده‌ای که سر می‌زند، به بزرگشان احترام می‌گذارد و سفارش او را به بقیه می‌کند. اگر کسی در جمع نباشد، سراغش را می‌گیرد. اگر کار خوبی از کسی ببیند، تحسین می‌کند و کار بد را تذکر می‌دهد. هر جا می‌رود، آخر مجلس می‌نشیند. طوری مردم را تحویل می‌گیرد که هرکس پیش خودش فکر می‌کند پیامبر او را بیشتر از همه دوست دارد!

در جمع
وارد جمع مردم می‌شود و هیچ کس برایش بلند نمی‌شود. همه می‌دانند که از این کار خوشش نمی‌‌آید. حلقه‌وار دورش می‌نشینند. هیچ وقت چهارزانو نمی‌نشیند؛ دو زانو می‌نشیند و تکیه هم نمی‌دهد. نماز جماعتی کوتاه می‏خواند و سخنرانی مختصری می‌کند. شمرده و با فاصله سخن می‌گوید و همیشه سخنانش مختصر و مفید است. گاهی میان صحبت‌هایش تبسم می‌کند. وقتی سخن می‌گوید، همه سر به زیر می‌اندازند و ساکت می‌شوند. وقتی ساکت می‌شود، بقیه سخن می‌گویند.
وقتی کسی سخن می‌گوید، تا آخر سخنش ساکت است و فقط گوش می‌دهد و وقتی مطمئن می‌شود حرفش تمام شده، جواب می‌دهد. حرف کسی را قطع نمی‌کند؛ مگر این که طرف او زیاد پرحرفی کند. از سه چیز بیزار است؛ بحث کردن، پرحرفی و حرف‌های بیهوده.
وقتی کسی شروع به جر و بحث می‏کند و ساکت هم نمی‌شود، پیامبر زود ساکت می‌شود؛ تا بحث تمام شود. وقتی می‌داند کسی از چیزی بدش می ‌آید، در مورد آن موضوع در حضور او چیزی نمی‌گوید.
در چهار حالت ساکت است؛ وقتی با کسی سخن می‌گوید و او قانع نمی‏شود: وقتی در مورد بود و نبود مخلوقات فکر می‌کند. وقتی از چیزی عصبانی شده و خشمش را با سکوت فرو خورده است و وقتی می‌خواهد به مردم یاد بدهد که آنها هم اگر گاهی سکوت کنند، بد نیست!
هیچ کس را سرزنش یا مسخره نمی‌کند. اگر کسی حرف اشتباه یا بیهوده‌ای بزند، بازخواستش نمی‌کند. به مسائل شخصی مردم هم کاری ندارد. دایرة المعارف علوم است؛ ولی وقتی با کسی سخن می‌گوید، مخاطبش ذره‌ای احساس حقارت نمی‌کند.
وقتی همه تعجب می‌کنند، او هم تعجب می‌کند! وقتی همه می‌خندند، او هم می‌خندد. چهره‌اش موقع شادی، دیدنی است. چشمانش را چند ثانیه می‌بندد و خنده‌ای ملیح می‌زند که سفیدی دندان‏هایش از لابه‏لای لب‌هایش چشمک می‌زند. با مردم شوخی می‌کند؛ تا دلشان شاد شود. می‌گوید: «من مزاح می‌کنم؛ ولی نه با دروغ».
در مجلسی که او باشد، نه صدای کسی بلند می‌شود، نه از کسی غیبت می‌شود و نه حرف بیهوده‌ای به میان می‌‌آید. در میهمانی او، همه نسبت به هم تواضع و احترام دارند. غریبه‌ها را هم تحویل می‌گیرند. اگر غریبه‌ای وارد جمع شود و با بی‌احترامی حرفی بزند، با صبر و تحملش، او را شرمنده می‌کند.
خوشش نمی‌آید کسی از او تعریف کند؛ ولی اگر کسی از او تعریف کند، او هم متقابلاً از او تعریف می‌کند.
هیچ وقت به کسی خیره نمی‌شود. گاهی نگاهی محجوب به زمین دارد؛ گاهی نگاهی امیدوار به آسمان و گاهی از گوشة چشم، نگاهی به مردم می‌اندازد و فرق هم نمی‌گذارد و چنان حساب شده نگاه‌هایش را تقسیم می‌کند که چشمانش عدالت را از بر شده‌اند.
اگر بین او و کسی مشکلی پیش بیاید، چنان محرمانه مسئله را حل می‌کند که هیچ کس از این جریان بویی نمی‌برد. وقتی از دست کسی عصبانی می‌شود، تنها کاری که می‌کند، این است که رویش را برمی‏گرداند. به همه سفارش کرده که اگر کسی پشت سرم چیزی گفت، به گوشم نرسانید؛ زیرا دوست ندارم ذهنیت بدی از کسی داشته باشم.
می‌گفت: خوش ندارم مسلمانی بمیرد؛ ولی سنت‌های پیامبرش به گردنش مانده باشد و آنها را انجام نداده باشد.

منابع:
1. صدوق، عیون اخبار الرضا، ج1، ص 315-319.
2. طبرسی، مکارم الاخلاق، ص 11-40

 

/ 2 نظر / 34 بازدید
محمد

میگم شما دانشجو هستی و اینا رو جدی نوشتی یا برای طنزه ؟؟! پیامبر اینا بوده ؟ والله اگه دوربین هندی کم دیجیتال هم بود اینطور که شما وصف کردی نمی تونست چهره اش رو شون بده ... اونم از چه منابعی نقل کردی ! موفق باشی ...